آوينا عشق مامان و بابا

 

 

           آوينا عشق ابدي                                                        

              

 

 

         تو ،                                                      

    هوايي                                

    كه براي يك نفس                   

                                                         خودمو از تو جدا نمي كنم ......

 

نوشته شده در شنبه 22 مهر 1391ساعت 7:35 توسط مامان ليلا

38 ماهه شدنت مبارک عزیزترینم

توی این ماه واسه سومین بار موهای دخترمو کوتاه کردیم اما اینبار بدون گریه ، با یه کم صحبت دخترم خودش روی صندلی نشست خیلی خانومانه با خانم آرایشگر همکاری کرد

اینم قبل و بعد از کوتاهی مو

      

این روزا آوینا وسایلشو میاره روی میز میچینه و واسه خودش و عروسکاش خونه درست میکنه

فرم نقاشیهای آوینا خیلی تغییر کرده و حالا چیزای معناداری میکشه مثل این نقاشی که خودش و مامانی رو کشیده اونم به این زیبایی

مدتیه دارم به آوینا خوندن و یاد میدم و هر کلمه ای رو که بلده میزنم به دیوار ، خیلی خوشحاله و مشتاق یادگیری مدام تو کتاباش میگرده تا یه کلمه آشنا پیدا کنه 

ما مان ، بابا، آوینا ، لیلا، بستنی، آب ، نان، شیر ، دست،چشم، پا، مو، ساعت، توپ،گل، مداد، شلوار ،اسب

روز عید قربان عصر رفتیم باغ یکی از دوستان بابایی .....اولش نمیدونم از چی ناراحت شد که با چشمای بسته همش بغلم بود اما کم کم راحتتر شد و با ملیکا و آتنا بازی کرد ، موقع بلال درست کردن آوینا حسابی کمک کرد ومشغول کندن پوست ذرتا بود و بعدشم با بلالش ژست گرفته که من عکس بگیرم..........تمام مدت مشغول بازی با منقل بود

   

     

این ماه یه مهمون کوچولو هم داشتیم ، نازنین زهرا که واسه اولین بار اومده بود خونمون همون که جنسیتشو آوینا تشخیص داده بود و اسمشو گذاشته بود عسل

  

هر ماه و هر روز که میگذرد تو بزرگتر میشوی و من عاشق تر

نوشته شده در پنجشنبه 17 مهر 1393ساعت 10:16 توسط مامان ليلا |

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی

بهترین غزل توی دفترم باشی

تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید

استخاره زدم گفت دخترم باشی

تو آمدی که اگر روزگارمان بد بود

تو دست کوچک باران باورم باشی

بیا گلم که خدا خواست از همان اول

تمام دلخوشی روز آخرم باشی

روز جهانی کودک مبارک

دخترم ، کودک زیبا رویم 

عاشقانه تو و تمام کودکانه هایت را دوست دارم.................

نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر 1393ساعت 14:38 توسط مامان ليلا |

دختر دوست داشتنی ام یک ماه از تولد زیبای سه سالگی ات گذشت ، یک هفدهم دیگر رسید و گل خوشبویم 37 ماهه شد......... مبارکت باشد عزیزم

عزیز دلم 37 ماهگیت مبارک

جمعه صبح خاله جون و ماهان و ملیکا با یه کیک کوچولو اومدن خونمون بچه ها بهونه گرفته بودن و چون خاله میدونه که آوینا چقدر عاشق تولد و کیکه آورد خونه ما تا این سه تا عروسک جشن بگیرن و خوشحال بشن


به محض روشن شدن شمعا سه تایی شروع به فوت می کردن

شاد مان از فشفشه ها

و خوشمزه ترین قسمت یعنی خوردن کیک اونم با انگشت

آوینا ایران لند و خیلی خیلی دوست داره و مدام به باباش میگه منو ببر پارک خایپر (هایپر)

جمعه عصر بردیمش و اینقدر بهش خوش گذشت که آخر شبم میگفت بازم دیگه بمونیم

    

        

و این شد که روز جمعه حسابی بهش خوش گذشت اول کیک بعدم خونه مامان مهتاب و شبم ایران لند

چشمهای شاد و نگاه مهربان و لبهای خندانت فریاد می زنند که تو خوشحالی و این نهایت آرزویم است و به من شور و شوق زندگی می دهد.............................دوستت دارم 

نوشته شده در سه شنبه 18 شهريور 1393ساعت 16:28 توسط مامان ليلا |

ای صورت تو آیه و آیینه خدا

حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

چیزی عزیزتر از تمام دلم نبود 

ای پاره ی دلم که بریزم به پای تو

امروز تگیه گاه تو آغوش گرم من

فردا عصای خستگیم شانه های تو

این حال و عالمی که تو داری برای من

دار و ندار و جان و دل من برای تو

آوینای من ، دختر نازنینم

روز زیبایت مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 6 شهريور 1393ساعت 9:07 توسط مامان ليلا |

عزیز دلم،دختر زیبارویم اینبار با رسیدن 17 مرداد سه ساله شدی حس عجیبی دارم ، تپش قلبمو میشه حس کرد وقتی میبینم اینقدر بزرگ و خانوم شدی تمام روزهای این سه سال مدام جلو چشمامه تمام روزهایی که برای من با هزاران بوسه و نفس عمیقی از عطر تن تو شروع و تمام شده 

 امروز نه تنها تولد تو که تولد من نیز هست و بینهایت خوشحالم از 3 ساله شدنت و 3 سالگی مادر شدنم

تولدت مبارک 

عزیزترینم

از یه هفته قبل تولد با دخترم مشغول درست کردن تزئینات تولد شدیم آوینا خیلی خوشحال بود ، با آهنگای تولد قر میداد و مدام می گفت : پس کی بابام با کیک میاد ، فشفشه روشن کنیم ، شمعا رو فوت کنیم...

تزئینات تولد پرنسس آوینا

    

    

    

    

    

بابا امید یک هفته ای کار داشت و نمیتونستیم روز تولد واسه آوینا جشن بگیریم اما چون دخترم خیلی منتظر بود و واسه خودمم روز تولدش مهمتر بود صبح روز تولد همه جا رو مرتب و تزئینات و کامل کردم بعد سه تایی رفتیم بیرون و طوری که آوینا متوجه نشه یه کیک کوچولو خریدیم آوینا رو بردم تو اتاقش و بابا هم باکیک و شمع و فشفشه رفت پشت در ورودی تا آوینا رو غافلگیر کنه ، در و باز کردیم و بابا امید با کیک وارد شد و آوینای عزیزم اینقدر هیجان زده شده بود که نمیدونست چکار کنه فقط پشت سر هم میگفت : تولد تولد تولدت مبارک.....

بابایی زود رفت و دوتایی تنها شدیم  آوینا تا یکساعت به این کیک انگشت زد و خورد و رقصید منم مانعش نشدم میخواستم حسابی بهش خوش بگذره بهش قول دادم یه تولد بگیرم که بچه ها هم بیان پیشش 

دو روز بعد یعنی 19 مرداد واسه آوینا جونم یه جشن کوچولو و خانوادگی گرفتیم صبح آوینا زود بیدار شد و وقتی بغلش کردم دیدم از تب شدید می سوزه سریع بهش دارو دادم اما تا عصر مدام تب داشت و حالگیری واسه من چون کیک سفارش داده بودم غذاهامم نیمه کاره بودن نمیشد جشن و نگیریم . یه بار دیگه هم عصر که رفتم قنادی کیک و دیدم حالم گرفته شدچون هیچ شباهتی به سفارش من نداشت و جالب اینکه خودشونم قبول داشتن و فقط معذرت خواهی میکردن ما هم به ناچار با یه کم تغییرات آوردیمش

آوینا هم که همش بی حال بود با دیدن لباس مورد علاقه ش حسابی سرحال شد و شروع کرد به شادی و ژست گرفتن واسه عکس

اینم کیک پرنسسی دخترم

 عکس آتلیه دخترم که فایلشو نداشتم و از روی عکس گرفتم واسه همین کیفیت نداره

و کادو هایی که مهمونای عزیزمون زحمت کشیده بودن و به دخترم هدیه دادند

   

   

  

  

آرزویم دنیا دنیا خوبی و خنده برای تو که آرامش بخش روح و روان هستی

زیباترین آرزویم

عاشقانه دوستت دارم

 

نوشته شده در دوشنبه 27 مرداد 1393ساعت 16:07 توسط مامان ليلا |

آوینا جونم از شنیدن اینکه میریم عروسی حسابی خوشحال و هیجان زده میشه دخترم عاشق عروسی و لباس لختی ،کفش کاشنه بلند(به قول خودش)، آرایش کردن و ژست گرفتن واسه عکسه 

بهش میگم بزرگ شدی خانم دکتر میشی؟ میگه : نه من فقط میخوام عروس بشم 

البته گاهی هم لطف میکنه و یه شغل واسه خودش انتخاب میکنه میگه میخوام خانم آرایشگر بشم

مدام در حال تعویضه و میگه مامان آهنگ قربونت برم بذار تا من نای نای کنم تموم که شد میگه حالا اهنگ گل پونه و شروع میکنه به قر دادن

مدام در حال ژست گرفتنه و منم باید ازش عکس بگیرم ، واسه مدل عکساش اسم هم میذاره میگه ژست دیواری ، خوابیدنی ، ژست نشستنی و هر کدومشم انواع مختلف داره مثلا به اینا میگه ژست دیواری

اینم ژست موقع بازی

دو تا عروسی رفتیم عروسی فاطمه جون و پسر خالم غلامعلی

اینم ژست خوابیدنی

دختر خاله های مهربون و صمیمی

نازنین بی همتای من

دوستت دارم

نوشته شده در دوشنبه 27 مرداد 1393ساعت 15:38 توسط مامان ليلا |

اردیبهشت ماه دو تا تولد داشتیم اول دوقلوهای خاله 

و تولد علیرضا 

قسمت مورد علاقه آوینا کیک و فشفشه

آوینا مشغول ژست گرفتن با شهاب جون پسر دوستم

عزیزم

برای شاد بودنم کافیست لبهای زیبای تو پر از خنده باشد

نوشته شده در دوشنبه 27 مرداد 1393ساعت 15:36 توسط مامان ليلا |

بالاخره بعد از چند ماه مشغله و امتحان و البته یه کم تنبلی اومدم تا گوشه ای از روزهای زیبای بودن در کنار عشقمو ثبت کنم

بر خلاف دو سال قبل اینبار موقع سال تحویل بیدار بودی و خونه از وجود و شادی تو نورانی ،عزیز دلم میرقصید و میخندید و از خودش پذیرایی میکرد

صبح روز یکم فروردین سه تایی راهی مسافرت به قصد قشم شدیم شب بندر عباس موندیم فردا صبح زود سوار کشتی شدیم تا گلم واسه اولین بار یه سفر دریایی کوتاه داشته باشه قشم خوش گذشت اما آوینا جونم همش بغل مامانی بود توی آب میگفت وای دارم خیس میشم و تو ساحلم میگفت پام خاکی می شه ... بغل بابایی هم نمیرفت نمیدونم چرا از دریای به این زیبایی می ترسید واسه همینم بیشتر میرفتیم پارک تا بهش خوش بگذره

واسه اولین بار سوار کشتی شد خیلی خوشحال بود و دریا رو تماشا میکرد

عکس العمل عشقم وقتی بغلم نبود چون یه کم پاش خیس شده

روز آخری که بندرعباس بودیم و تنهایی رو سنگا نشست و یه لبخند زد 

چشمه آبگرم گنو

تفریح در دشتک

زیبایی بهارم را مدیون نگاه و لبخند زیبای توام

نوشته شده در دوشنبه 27 مرداد 1393ساعت 13:12 توسط مامان ليلا |

جان جانانم

31 ماهگيت مبارك 

آخرين هفدهم سال 92 رسيد و تو خورشيد زيبايم 31ماهه شدي چقدر زود گذشت !!!!!!!!!!

و با تو فقط و فقط خوب ميگذرد

17 اسفند اينگونه گذشت:

اين روزا تحت تاثير جشنهاي اخير به محض بيدار شدن به من ميگه خانم آرايشگر منو آرايش ميكنيد؟ بعد ميشينه رو صندلي و دستوراتشو شروع ميكنه : موهام تو چشمام نياد ، گل مو هم بزن ، خب حالا كرم بزن رو صورتم ، ر‍ژ لب بزن ، رژگونه بزن ....... خانم آرايشگر ميسي ، دستتون درد نكنه خوشگل شدم  بعدم كه بايد دوربين بيارم و عكس بگيرم

بعد نوبت لباسه ميگه ميخوام برم عروسي بايد دامن و كفش كاشنه بلندمو بپوشم

ژست ميگيره و ميگه از خودم عكس بگير

 هر چيزي اطرافش ببينه و بشنوه با كيفيت بالا ضبط ميكنه و بعدم اجرا 

ديروز عصر بابايي گلستان كار داشت هوا خيلي خوب بود و ما هم برد دوتايي با دخترم رفتيم هايپر و خريد كرديم آوينا حسابي لذت برد مخصوصا كه يه مسواك و خمير دندون جديد با سليقه خودش خريد البته تمام وسايلي كه گرفتم به خواست گلم بود تا در 31امين ماهگردش بهش خوش گذشته باشه شب بابايي اومد دنبالمون و برگشتيم 

معني نفسهايم 

دوستت دارم 

نوشته شده در يکشنبه 18 اسفند 1392ساعت 9:19 توسط مامان ليلا |

قبل از امتحانا دخترمو بردم پارك و حسابي بازي كرد و بهش خوش گذشت

 

 ..................................................................................................................................

مهمترين اتفاق 29 ماهگي آوينا كوتاهي موهاش بود اين دومين باري بود كه موهاشو كوتاه ميكرديم اينبار با حضور خودم. از مدتها قبل تصميم به اينكار داشتم چند بارم رفته بوديم آرايشگاه اما تا ميديدم ناراحته بر ميگشتيم آخه تحمل گريه شو نداشتم اما اينبار با خاله فاطمه رفتيم و با وجود بغض خودم و گريه آوينا اينكارو انجام دادم همش ميگفتم الهي بميرم و خانم آرايشگر دعوام ميكرد ميگفت آخه كوتاهي مو و گريه بچه مردن داره ؟ يه لاك زرد و خوشگل هم خريده بودم كه خانم آرايشگر بهش داد و درنهايت با يه دخمل خوشگل برگشتيم خونه

وسط بازي ميگه من ميرم خريد چيزي آزم(لازم) نداريد

 ..................................................................................................................................

بازم تولد

هيچ چيز نميتونه به اندازه يه جشن تولد آوينا رو خوشحال كنه مخصوصا قسمت كيك و فشفشه دي ماه تولد عرفان بود عصر اول كادو گرفتيم مامان مهتاب هم يه پازل خوشكل واسه آوينا خريد كه حتي تو جشن مدام دستش بود (دخترم از پازل خوشش مياد و سريع يادشون ميگيره) طبق معمول آوينا از اول كاملا به من چسبيده بود و با وجود اذيت همه بچه ها آروم نشسته بود آخراي جشن و بعد از مراسم كيك تازه رقص خانم شروع شد

آروم نشسته منتظر كيك

همرا موزيك با هيجان دست ميزنه

يه بارم كه آوينا كلاه گذاشته سرش ماهان اجازه نميده و اذيتش ميكنه

با شيطنت تمام به آوينا نگاه ميكنه

قسمت مورد علاقه آوينا

و كيك

...................................................................................................................................

بالاخره بعد از سالها شهر ما هم سفيدپوش شد و زيبايي خاصي به خود گرفت و از همه مهمتر دخترم واسه اولين بار برف و تجربه كرد حالا ديگه وقتي تو قصه و كتاباش از برف ميگم ميدونه كه اين برف چيزي غير از برف شاديه!!!!!! به آدم برفي ميگه سفيد برفي ، كتابشو (آفرين دختر گلم) مي آره ميگه : سارا سفيد برفي داره رو سرشم پشمك گذاشته 

هفدهم دي ماه همزمان با ورود دخترم به سي ماهگي بود كه وقتي از خواب بيدار شديم همه جا سفيد بود و آوينا از پشت پنجره برف و تماشا ميكرد 

بعد بابا جون اومد و رفتيم بيرون اونم با يه فلاسك چاي داغ كه واقعا مي چسبيد

وقتي پاهاش تو برف فرو مي رفتن نميدونم چه حسي بهش دست ميداد كه ميترسيد و مي گفت بغلم كن ولي كم كم خودشو با شرايط وفق داد

 

و ردپاي نازنينش

 عاشقتم

نوشته شده در يکشنبه 18 اسفند 1392ساعت 8:09 توسط مامان ليلا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 11 صفحه بعد